تبلیغات
از کشتی حمایت کنیم
جمله های زیبا جمله های زیبا
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :


فاصـله دخـتـر تـا پیـر مــرد یـک نفـر بود ؛ روی نیمـکتـی چـوبـی ؛

روبه روی یـک آب نمـای سـنگـی . پیـرمـرد از دخـتـر پـرسـید :

-- غـمـگیـنـی؟
- نـه .

-- مـطمئـنـی ؟
- نـه .

-- چـرا گـریـه مـی کنـی ؟
- دوسـتـام مـنـو دوسـت نـدارن .

-- چــرا ؟
- چـون قـشنـگ نیـسـتم .

-- قـبلا اینـو بـه تـو گفـتـن ؟
- نه .

-- ولـی تـو قشـنگ تــرین
دختـری هـستـی کـه مـن تا
حــالا دیـدم .

- راسـت مـی گـی ؟
-- از تـه قـلبـم آره

دخـتـرک بلــنــد شـــد پیــرمــرد را بـــوســـیــد
و بــه طـــرف دوســتــاش دویــد ؛ شــاد شـــاد.

چــنــد دقــیـقــه بـعـد پـیـر مــرد اشـک هـاش را پــاک کــرد ؛ کیـفـش را بــاز کــرد ؛

عـصـای سـفیـدش را بـیـرون آورد و رفـــت !!!...




:: مرتبط با: داستان زیبا , عکس ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبا , مهربانی , دختر , پیرمرد مهربان , پیرمرد نابینا , داستان پند اموز ,
ن : امیر محمدی
ت : شنبه 9 فروردین 1393



:: مرتبط با: عکس ,
:: برچسب‌ها: عکس , عکس زیبا , عکس جالب , عقاب , لاشخور , تنهایی ,
ن : امیر محمدی
ت : جمعه 1 فروردین 1393
معلم پسرک را صدا زد
تا انشایش را با موضوع « علم بهتر است یاثروت » را بخواند ...
پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام !
معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد
و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت
پسرک در حالی که دستهای قرمزو باد کرده اش را به هم می مالید
زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم
و انشایم را می نوشتم ...


:: مرتبط با: داستان زیبا , جملات پند اموز , جملات زیبا ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبا , داستان پند اموز , داستان کوتاه , جملات پند اموز , انشا , معلم , پسرک فقیر ,
ن : امیر محمدی
ت : پنجشنبه 29 اسفند 1392


گریه نکن پدر ...

همین " نان حلال " ک در دست داری

می ارزد ب تمام سفره های رنگین حرامی ک بعضی ها دارند ...

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد

ک تو داری پدرم .

دستت را میبوسم ک نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم .....



:: مرتبط با: عکس , جملات پند اموز , جملات زیبا ,
:: برچسب‌ها: عکس زیبا , جملات زیبا , جملات پند اموز , پدر , نان حلال , سفره ,
ن : امیر محمدی
ت : پنجشنبه 29 اسفند 1392
مردی از کوروش کبیر پرسید: چرا زنان شما حجاب ندارند ؟!

کوروش کبیر فرمود: حجابِ زنان ما پلکهای مردان ماست.


:: مرتبط با: جملات پند اموز , جملات زیبا ,
:: برچسب‌ها: جملات زیبا , جملات پند اموز , کوروش کبیر , حجاب , مردان ,
ن : امیر محمدی
ت : دوشنبه 12 اسفند 1392
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد.



تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.

«اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.»


:: مرتبط با: داستان زیبا ,
:: برچسب‌ها: ملا نصرالدین , داستان پند اموز , داستان زیبا , داستان ملا نصرالدین , گدایی ,
ن : امیر محمدی
ت : شنبه 10 اسفند 1392
ن : امیر محمدی
ت : جمعه 9 اسفند 1392
ن : امیر محمدی
ت : سه شنبه 6 اسفند 1392

خدا همیشه با ماست



:: مرتبط با: عکس ,
:: برچسب‌ها: عکس , عکس زیبا , خدا , خداوند , خدا همیشه با ماست ,
ن : امیر محمدی
ت : سه شنبه 6 اسفند 1392
عجب روزگاریست...
شیطان فریاد میزند انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد



:: مرتبط با: جملات زیبا , جملات پند اموز ,
:: برچسب‌ها: شیطان , جملات پند اموز , جملات زیبا , جمله های زیبا , روزگار ,
ن : امیر محمدی
ت : سه شنبه 6 اسفند 1392
                                                  

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!...


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.


پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!


پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:


اما من که می‌دانم او چه کسی است..!





:: مرتبط با: داستان زیبا ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبا , داستان پند اموز , پیرمرد , پرستار , پیر مرد عاشق , عشق ,
ن : امیر محمدی
ت : سه شنبه 1 بهمن 1392
                                                                
                                                                     سه داستان زیبا و پند اموز در ادامه مطلب

ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان زیبا ,
:: برچسب‌ها: سه داستان زیبا , داستان پند اموز , غرور , فقر , جمله های زیبا ,
ن : امیر محمدی
ت : سه شنبه 1 بهمن 1392
داستان بخت بیدار در ادامه مطلب
ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان زیبا ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان پند اموز , بخت بیدار , گرگ , گنج , جمله های زیبا ,
ن : امیر محمدی
ت : سه شنبه 1 بهمن 1392

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

 

بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.


سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...


مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.


مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟


سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...


تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...




:: مرتبط با: داستان زیبا ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان زیبا , زاهد و روزی خداوند , خداوند ,
ن : امیر محمدی
ت : یکشنبه 29 دی 1392

برای دیدن سخنان چارلی چاپلین به ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب

:: مرتبط با: جملات پند اموز , جملات زیبا ,
:: برچسب‌ها: جملات زیبا , جملات پند اموز , چارلی چاپلین , چاپلین , سخنان چارلی چاپلین ,
ن : امیر محمدی
ت : شنبه 28 دی 1392